این متنو دیروز یهو نوشتم:
من بودم و سایه ای در باد
من بودم و رویایی در یاد
من بودم و دنیایی ناشاد
من بودم و خودم نبودم
و فقط خاطره ای بود در یاد
زندگی جریان نداشت...
و تویی بودی...
کاش دنیای من هم مانند دنیای تو بود
با توام ای غربی و شرقی، ای اجنبی
با توام کسی که دنیایی داری
تویی که زندگی ات معنایی دارد
تویی که هستی، در حالی که منی نیست
با توام که آزادی، امنیت داری
اختیارت به دست خودت است و قضا وقدر نمیشناسی
تویی که پیش می روی و پیش می روی
در حالی که من نمی روم...
تویی که در کوچه پس کوچه های شهرت، زیر باد
وباران
گیسوانت را به نمایش میگذاری
تو که مرا نمیشناسی، مرادرک نکرده ای
تویی که دوری از من، اما من هم چون توام
من هم انسانم...آزادی میخواهم، اما کجاست؟!!
شادی میخواهم...سیاهی شادیست؟!!
استقلال میخواهم...کجاست این استقلال؟!
عشق را بی شرم و حیا و با تمام وجود میخواهم
شراب خیام و حافظ و...میخواهم
خدای خود را میخواهم...خدای زورگو نمیخواهم
خلاصه بگویم...
خوشبختی میخواهم...آن را به من بازگردانید
23 خرداد 1390
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم خرداد 1390ساعت 10:44  توسط EMMA
|
در یک سحرگاه سرد ماه ژانویه، مردی وارد ایستگاه متروی واشینگتن دی سی شد
و شروع به
نواختن ویلون کرد
این مرد در عرض ۴۵ دقیقه، شش قطعه ازبهترین قطعات باخ را نواخت. از آنجا که شلوغ
ترین ساعات صبح بود، هزاران نفر برای رفتن به سر کارهایشان به سمت مترو
هجوم آورده
بودند
سه دقیقه گذشته بود که مرد میانسالی متوجه نوازنده شد. از سرعت قدمهایش
کاست و چند
ثانیهای توقف کرد، بعد با عجله به سمت مقصد خود براه افتاد
یک دقیقه بعد، ویلونزن اولین انعام خود را دریافت کرد. خانمی بیآنکه توقف کند یک
اسکناس یک دلاری به درون کاسهاش انداخت و با عجله براه خود ادامه داد
چند دقیقه بعد، مردی در حالیکه گوش به موسیقی سپرده بود، به دیوار پشت سر تکیه
داد، ولی ناگاهان نگاهی به ساعت خود انداخت وبا عجله از صحنه دور شد
کسی که بیش از همه به ویلون زن توجه نشان داد، کودک سه سالهای بود که مادرش با
عجله و کشان کشان بهمراه می برد. کودک یک لحظه ایستاد و به تماشای ویلونزن
پرداخت، مادر محکم تر کشید وکودک در حالیکه همچنان نگاهش به ویلونزن بود، بهمراه
مادر براه افتاد، این صحنه، توسط چندین کودک دیگرنیز به همان ترتیب تکرار شد، و
والدینشان بلا استثنا برای بردنشان به زور متوسل شدند
در طول مدت ۴۵ دقیقهای که ویلونزن می نواخت، تنها شش نفر، اندکی توقف
کردند. بیست
نفر انعام دادند، بیآنکه مکثی کرده باشند، و سی و دو دلار عاید ویلونزن شد.
وقتیکه ویلونزن از نواختن دست کشید و سکوت بر همه جا حاکم شد، نه کسی
متوجه شد. نه
کسی تشویق کرد، ونه کسی او را شناخت
هیچکس نمیدانست که این ویلونزن همان (جاشوا بل ) یکی از بهترین موسیقیدانان جهان
است، و نوازندهی یکی از پیچیدهترین فطعات نوشته شده برای ویلون به ارزش سه ونیم
میلیون دلار، میباشد
جاشوا بل، دو روز قبل از نواختن در سالن مترو، در یکی از تاتر های شهر بوستون،
برنامهای اجرا کرده بود که تمام بلیط هایش پیشفروش شده بود، وقیمت متوسط هر بلیط
یکصد دلار بود
این یک داستان حقیقی است،نواختن جاشوا بل در ایستگاه مترو توسط واشینگتنپست ترتیب
داده شده بود، وبخشی از تحقیقات اجتماعی برای سنجش توان شناسایی، سلیقه و الوویت
های مردم بود
نتیجه: آیا ما در شزایط معمولی وساعات نامناسب، قادر به مشاهده ودرک
زیبایی هستیم؟
لحظهای برای قدردانی از آن توقف میکنیم؟ آیا نبوغ وشگرد ها را در یک شرایط غیر
منتظره میتوانیم شناسایی کنیم؟ آیا با بالا رفتن سن این قابلیت کاهش می یابد؟ و
چرا؟
یکی از نتایج ممکن این آزمایش میتواند این باشد
اگر ما لحظهای فارغ نیستیم که توقف کنیم و به یکی از بهترین موسیقیدانان جهان که
در حال نواختن یکی از بهترین قطعات نوشته شده برای ویلون، است، گوش فرا دهیم ،چه
چیز های دیگری را داریم از دست میدهیم؟
+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم بهمن 1389ساعت 20:39  توسط EMMA
|
باورش واسم سخته
بالاخره چیزی که مدت هاست منتظرشم امروز بالاخره اتفاق افتاد
یعنی میشه که بشه
یعنی من هم می تونم به مسیری پا بذارم که همیشه آرزوشو داشتم
خیلی خیلی خوشحالم که اولین قدمشو تونستم بردارم
واقعا وقتی چیزی رو از ته دلت بخوای می تونی بهش برسی
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم دی 1389ساعت 13:26  توسط EMMA
|
اگر کسی حالت را بگیرد،
دیروز و فردایت را هم گرفته است
ما گذشته تر از آنیم
که در آینده با حال باشیم
گذشته بخشی از آینده ی ماست
هشیار باشیم، حالمان را نگیرد!
....
+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم دی 1389ساعت 23:55  توسط EMMA
|
امروزم هم مثل هر روز بود
مثل هر روزی که میگذره و گذشتنشو نمی فهمم
تلخ و گاهی شیرین
نمی دونم ازچی بگم ولی....
ولی نمی تونم هدفم و راهم رو به دوستان و اطرافیانم بفهمونن
چرا همه فکر می کنن، زندگیم اشتباهه
مسیری که میرم بیراهست
به هیچ جا نمی رسم
من اشتباه فکر می کنم یا همه؟؟؟؟؟
تا کی باید تو این برزخ بلاتکلیفی بمونم....
خدایا....
+ نوشته شده در دوشنبه ششم دی 1389ساعت 20:1  توسط EMMA
|
خدایا؛
به من زیستنی عطا کن
که در لحظه ی مرگ
بر بی ثمری لحظه ای که برای زیستن گذشته
است
حسرت نخورم
و مردنی عطا کن
که بر بیهودگی اش سوگوار نباشم
بگذار تا آن (مرگ) را من خود انتخاب کنم
اما آنچنان که تو دوست
داری
خدایا؛
تو چگونه زیستن را به من بیاموز
چگونه مردن را خود خواهم آموخت
دکتر علی شریعتی
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم آبان 1389ساعت 10:1  توسط EMMA
|
از امروزم بگم که یه روز بد بود و پر از دلهرهپر از اضطراب و پر از یه حس غریب
شایدم همه ی این دلهره ها الکی بود
ولی بود...
شاید فردا روزی خوب باشه و همه ی این
دلهره ها پایان بپذیره
شاید...
+ نوشته شده در دوشنبه سوم آبان 1389ساعت 23:8  توسط EMMA
|
نیازمند چیزی بودم که باورش کنم،نگاهت بر من افتاد و باور کردم
خواهان کسی بودم تا باورش کنم،
خود و رویاهایت را با من تقسیم کردی
و باورت کردم.
اما
آن چه که به راستی نیازمندش بودم،
باور کردن خود بود.
مرا به دنیای درونت بردی
و با اکسیر عشق یاریم کردی
و به برکت توست
که زنده ام، لمس می کنم و باور دارم،
کسی، چیزی یا خود را ...
آری تنها به خاطر وجود توست.
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم مهر 1389ساعت 1:55  توسط EMMA
|
زندگی راز است و پرسش نیستزندگی معمایی نیست که در پی حل آن باشیم
پرسشی نیست که در پی پاسخ آن باشیم
زندگی رازی است که باید آن را زندگی کرد،
رازی که باید به آن عشق ورزید،
رازی که باید با او دست فشاند
شری راج نیش (اوشو)
نمی دونم که این شخص رو می شناسید
بیشتر آثارش خیلی عرفانیه،
الان فقط می خواستم متنشو اینجا بیارم ولی یه چیزی یادم اومد
که مربوط به چند ماه پیشه
و اونم توی نمایشگاه کتاب تهران
و برای من جالب اینجا بود که کتابای این نویسنده دیگه چاپ نمی شه و دلیلشم نمی دونم و
کتابای خیلی دیگه از نویسندگان ....
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم شهریور 1389ساعت 2:35  توسط EMMA
|
Instead of stepping on other people to reach higher, you can also reach higher by protecting others
برای صعود به قله های بلندتر به جای پشت سر گذاشتن دیگران، می توان از دیگران حمایت کرد
البته مفهوم این جمله توی متن انگلیسیش خیلی زیباتره، این جمله یکی از دیالوگای یه فیلم بود
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم شهریور 1389ساعت 1:28  توسط EMMA
|
سلامخیلی وقته که پستی نذاشتم
راستش خیلی حال و احوال این کار نداشتم
الانم اومدم نظرتونو راجع به یه جمله که توی یه فیلم شنیدم بپرسم:
History is written by winner
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم شهریور 1389ساعت 15:2  توسط EMMA
|
هر روز دوست دارم که تو را ببینم وهر زمان که تو را می بینم ،
دوست دارم تو را نگه دارم
و هر زمان که تو را نگه می دارم ،
دوست دارم که به تو اجازه ندهم از کنار من بروی
+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم خرداد 1389ساعت 22:56  توسط EMMA
|
آسمان را گفتم
می توانی آيا
بهر يک لحظهء خيلی کوتاه
روح مادر گردی
صاحب رفعت ديگر گردی
گفت نی نی هرگز
من برای اين کار
کهکشان کم دارم
نوريان کم دارم
مه وخورشيد به پهنای زمان کم دارم
***
خاک را پرسيدم
می توانی آيا
دل مادر گردی
آسمانی شوی وخرمن اخترگردی
گفت نی نی هرگز
من برای اين کار
بوستان کم دارم
در دلم گنج نهان کم دارم
***
اين جهان را گفتم
هستی کون ومکان را گفتم
می توانی آيا
لفظ مادر گردی
همهء رفعت را
همهء عزت را
همهء شوکت را
بهر يک ثانيه بستر گردی
گفت نی نی هرگز
من برای اين کار
آسمان کم دارم
اختران کم دارم
رفعت وشوکت وشان کم دارم
عزت ونام ونشان کم دارم
***
آنجهان راگفتم
می توانی آيا
لحظه يی دامن مادر باشی
مهد رحمت شوی وسخت معطر باشی
گفت نی نی هرگز
من برای اين کار
باغ رنگين جنان کم دارم
آنچه در سينهء مادر بود آن کم دارم
***
روی کردم با بحر
گفتم اورا آيا
می شود اينکه به يک لحظهء خيلی کوتاه
پای تا سر همه مادر گردی
عشق را موج شوی
مهر را مهر درخشان شده در اوج شوی
گفت نی نی هرگز
من برای اين کار
بيکران بودن را
بيکران کم دارم
ناقص ومحدودم
بهر اين کار بزرگ
قطره يی بيش نيم
طاقت وتاب وتوان کم دارم
***
صبحدم را گفتم
می توانی آيا
لب مادر گردی
عسل وقند بريزد از تو
لحظهء حرف زدن
جان شوی عشق شوی مهر شوی زرگردی
گفت نی نی هرگز
گل لبخند که رويد زلبان مادر
به بهار دگری نتوان يافت
دربهشت دگری نتوان جست
من ازان آب حيات
من ازان لذت جان
که بود خندهء اوچشمهء آن
من ازان محرومم
خندهء من خاليست
زان سپيده که دمد از افق خندهء او
خندهء او روح است
خندهء او جان است
جان روزم من اگر,لذت جان کم دارم
روح نورم من اگر, روح وروان کم دارم
***
کردم از علم سوال
می توانی آيا
معنی مادر را
بهر من شرح دهی
گفت نی نی هرگز
من برای اين کار
منطق وفلسفه وعقل وزبان کم دارم
قدرت شرح وبيان کم دارم
***
درپی عشق شدم
تا درآئينهء او چهرهء مادر بينم
ديدم او مادر بود
ديدم او در دل عطر
ديدم او در تن گل
ديدم اودر دم جانپرور مشکين نسيم
ديدم او درپرش نبض سحر
ديدم او درتپش قلب چمن
ديدم او لحظهء روئيدن باغ
از دل سبزترين فصل بهار
لحظهء پر زدن پروانه
در چمنزار دل انگيزترين زيبايی
بلکه او درهمهء زيبايی
بلکه او درهمهء عالم خوبی, همهء رعنايی
همه جا پيدا بود
همه جا پيدا بود
+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم خرداد 1389ساعت 2:24  توسط EMMA
|
یکی از دوستان عزیزم از اینجا رفت به جای دوری که شاید دیگر او را نبینم یا به گفته ی یکی از بازیگران سریال گمشدگان، به امید دیدار در دنایی دیگر
او رفت و تمام خاطراتش را برای جمعی از دوستانش به یادگار گذاشت
ای دوست عزیز:
اگر در کهکشانی دور،
دلی یک لحظه در صد سال،
یاد من کند
بی شک،
دل من، در تمام عمر
به یادش می تپد پرشور
+ نوشته شده در جمعه هفتم خرداد 1389ساعت 0:42  توسط EMMA
|
همیشه پس از هر آمدنی، رفتنی استهمیشه کسانی هستند که می روند و جای خالی آن ها همیشه احساس می شود
کسانی که مدیونشان هستیم و دوستشان داریم
کسانی که نبودشان به خوبی احساس می شود
و همیشه یاد و خاطره ی آن ها در دل دوستانشان باقی می ماند
هرجا که باشند و به هر سو که بروند
امید داری به اینکه آن ها هم به همان آسمانی می نگرند که تو می نگری
و همان عظمتی را می بینند که تو میبینی
پس همیشه وجودشان را احساس می کنی
......
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1389ساعت 1:3  توسط EMMA
|
نمی دونم باید از کجا شروع کنم، نمی دونم چی میشه گفتوقتی یه آدمی که مثلا تحصیل کرده است، و مثلا از دین هم سرش میشه
بیاد و توی جلسه ای که دعوت شده همه ی برگزار کننده های اون جلسه رو ببره زیر سوال
خودشون اونقدر بالا بگیره که جلسه رو در حد و اندازه ی خودش ندونه و حتی بقیه ی سخنرانا رو که به نظر من
فهم شعورشون هزاران بار بیشتر از خودش بود رو هم به نوعی مسخره کنه
متاسفم برای خودمون که یه همچین آدمایی توی مملکتمون دارن سروری میکنن و آدمای با فهم شعور
به دلایل مسخره همیشه توی حاشیه بودند و هستند
کاش .......
+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم اسفند 1388ساعت 11:31  توسط EMMA
|
استاد شهید مطهری در کتاب "حق و باطل" خود اینچنین بیان می کند:از کودکی همیشه این سوال برایم مطرح بود که :
چرا قطار تا وقتی ایستاده است کسی به او سنگ نمی زند....
اما وقتی قطار به راه افتاد سنگباران می شود...
این
معما برایم بود تا وقتی که بزرگ شدم و وارد اجتماع شدم دیدم این قانون
کلی زندگی ما ایرانیان است که
هر کسی و هر چیزی تا وقتی که ساکن است مورد
احترام است ..
تا ساکت است مورد تعظیم و تبجیل است
اما همینکه به راه افتاد و یک قدم برداشت نه تنها کسی کمکش نمیکند ، بلکه سنگ است که بطرف او پرتاب میشودو
این نشانه یک جامعه مرده است
ولی یک جامعه زنده فقط برای کسانی احترام قائل است که :
متکلم هستند نه ساکت ، متحرکند نه ساکن ، باخبرترند نه بیخبرتر
+ نوشته شده در شنبه هفدهم بهمن 1388ساعت 15:16  توسط EMMA
|
کویر یعنی زندگی، آزادی....
جاتون خالی رفتیم کویرنوردی، عالی بود
تا چشم کار می کرد ماسه بود
آزاد آزاد بودی
خود خودت بودی به دور از هر دورویی
خدایا عجب قدرتی داری، ما چه دنیایی داریم
و آسمون کویر، بی انتها و زیبا که به یادت میاره که توی کائنات هیچی نیستی...
+ نوشته شده در شنبه نهم آبان 1388ساعت 15:16  توسط EMMA
|
تامیای بری بیرون یه کاری بکنی یا به چیزایی که دوست داری برسی و کارایی رو بکنی که بهت آرامش میدن، و اون کارا رو دوست داری، اگه یه خورده دیرتر برگردی خونه یا اینکه اونکار رو زیاد انجام بدی میگن اله و بله....میگن خوب نیست دختر اون موقع شب تو یه محلی که حالا آدمای زیادی هستن مشغول کار باشه، چون مثلا ممکنه فلانی روی دختره تحقیق میکرده باشه که اگه این چیزا رو ببینه پشیمون بشه.....
از شما می پرسم..آدمی که بخواد اینجوری به خاطر اینکه حالا تو داری تو یه جایی با یه عده دختر و پسر کار میکنی،اونم کار علمی، بذاره بره و از انتخابش پشیمون بشه، بهتر نیست که از اولم می رفت؟؟؟؟
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 0:5  توسط EMMA
|
سرباز امريکايي تازه از جنگ
برگشته بود . خسته و زخمي خودش رو به تلفن عمومي رسوند و شماره خونشون رو
گرفت. از اون ور خط صداي آشناي پدر روحش روآروم کرد. : سلام پدر ! منم جک
، : سلام عزيزم حالت خوبه؟ برگشتي؟ : آره ، دارم ميام خونه ، دوستم هم
همراهمه. اون زخمي شده ، يه پا و يه دست نداره و مي خواد براي مدتي با ما
زندگي کنه . : واي! ولي عزيزم ما زندگي خودمون رو داريم نمي تونيم از اون
مراقبت کنيم .مراقبت از يه همچين آدمي
خيلي سخته ما نمي تونيم زندگيمون رو واسه اون خراب کنيم اون بايد بره و
راه زندگي خودش رو پيدا کنه...و پسر گوشي رو انداخت و رفت...
فردا صبح خبر پيدا شدن جسد پسر روکه خودش رو از بالاي پل به پايين انداخته
بود براي خونواده ش آوردن و پدر و مادر غمگين و درمانده راه افتادن تا جسد
پسرشون رو تحويل بگيرن. و ناباورانه با جسدي روبرو شدن که فقط يه پا و يه
دست داشت!!!!
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 18:38  توسط EMMA
|